|
زندگی سرگذشت درگذشت ارزوهاست |
|
عشقولانه |
این زیبای نیست که افریننده عشقاست بلکه این عشق است که خالق زیبایست هرکس دو بار می میرد یک بار انگاه که عشق از دلش میرود و بار دیگر انگاه که زندگی را برود میگوید اما چه حقیر است مرگ زندگی در برابر مرگ عشق هر چه از عشق نثار کرده ایم تا ابد خوهیم داشت و ان مقدار که ارز ابرازش خوداری کرده ایم از دست داده ایم عشق چیز شگفت انگیزی است هرگز نباید ان را از کسی گرفت و به دیگری داد عشق همیشه انقدر هست که به همه برسد عمریست که می بازم و یک برد ندارم اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم در خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در می زند در را گشودم روی او دیدم غم است در می زند ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا غم باهمه بیگانگی هر شب به ما سر می زند دیشب به یاد تو تنها گریستم / یک قطره اشک بودمو دریا گزیستم ساقی شکسته ساغر و من هم شکسته دل/ در جان به یاد غربت مینا گریستم اشکانت مرغابیان معصومی بودند که از دریای ابی چشمانت پرواز می کزدند و غم پرستو بود که در سینه ام اشیان می گرفت و جدای لحظه های درد ناکی بود


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 17:36 توسط محمد |

اغشتو به غیر من به روی هیشکی باز نکن
منو از این دلخوشی ها ارامشم جدا نکن
من برای با تو بودن پر عشق خواهشم
واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم
منو تو اغوشت بگیر اغوش تو مقدسه
بوسیدنت برای من تولد یه نفسه
چشمای مهربون تو منو به اتیش می کشه
نوازش دستای تو عادت ترکم نمی شه
فقط تو اغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار
به پای عشق من بمون هیچکسو جای من نیار
مهر لباتو رو تنو روی لب کسی نزن
فقط به من بوسه بزن به روح جسم تن من

اگر روزی گذارت بر مزار کهنه ام بود بگو این بی نصیب خفته در خاک
یه روزی عاشقو دیوانه ام بود

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 0:0 توسط محمد |
زمانو ساعتش وا می سته از کار
طبیعت از طبعیت میشه بیکار
دیگه روزی نمی مونه که شب شه
دیگه عاشق کجاست تا جون به لب شه
نمی بینم دیگه قشنگی هارو
سیاه می بینه چشمام رنگیارو
به چشم من که این جوره
تو که نیستی چشمام کوره
مثل اب رو اتیشه
تو باشی دنیا خوب میشه
تو باشی دنیا خوب میشه

دلت گرفته قلبت شکسته راه اومیدت هنوز نبسته
اون بر میگرده گریه نکن
اشکاتو پاک کن خدا بزرگه
دنیا یه بره اس شبیه گرگه
سر نمازت براش دعا کن
یه روزو نظر کبوترا کن
اون بر می گرده گریه نکن
ابر بهاری گریه نکن گریه شگون نداره
در پشت ابرا تو اسمون پر از ستاره
دلت پره از حرف نگقته
یادش می افتی گریت می افته
من هنوز عاشقم من هنوز وفادارم من برای بغض صدای تو دلتنگم و برای چشمای تو می میرم

دل تنگ دل تنگم و راه فراری نیست از این دل تنگی بار زندگی بر دوشم سنگین و اقای نا امیدیم بلند
پنجره ای گشوده نیست به باغ مهتاب این جا تاریک تاریک است شمع امیدم از اشکهایم خیس و به هیچ حیله ی دیگری روشن نمی گردد اینجا تاریک تاریک است
مرا با خود ببرید ای کبوتران مسافر مرا با خود ببرید مرا که هرگز بر بامی بلند ننشستم و ستاره ای از اسمان نچیدم مرا که بر هر نقطعه خاکی که پا نهادم باید از دل بستگی ها دل می بریدم
مرا با خود ببرید ای کبوتران مسافر مرا با خود ببرید که این جا دیگر جای من نیست و این قلبی که در سینه می تپد دیگر قلب من نیست قلب من را در شبی تاریک دزدیدن و رگهای رابطه را بریدند
به من نگوید ان که رفته باز می گردد نه به من نگوید که رفتگان دیگر هرگز بر نمی گردند وانچه بر جای می ماند خاکستریست از خا طره ای غبار الود و شبهی از یادی که دیگر نه مهربان است نه خوب
از من نخواهید که ارام گیرم ارام که قامت ارامشم را طوفانی خشمگینو خروشان بر خاک فکنده
بر خاک و ریشه تحملم را از جای کنده از جای
به من نگوید که صبور باشم صبور که کاسه حوصله ام از صبر خالیست و جام طاقتم شکسته نه هرگز من نخواهید به من نگوید که اکنون منم تنهای تنها رو در روی زندگی ایستاده ام

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 21:31 توسط محمد |
چقدر سخته که دوستش داشته باشی ازش جدا باشی چقد سخته دوسش داشته باشی ولی ندونه چقد سخته که اشکاتو زود پاک کنی تا کسی نفهمه چقد سخته عاشق باشیو کسی ندونه چقدر سخته که

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 11:19 توسط محمد |
نمیدونم چرا یاد تو افتادم مثل اون لحظه ها که پیش هم بودیم
مثل وقتی که عشقی بود حرمت داشت برای هم عزیز محترم بودیم

حالا ها فکرت نمیذاره روزای زندگی مو سر کنم بی غم
دلم خیلی گرفته گیج داغونم دارم ازدس میرم ابریو نمنم دارم از دس میرم
بی تو

میشینم خیره میشم نقطه ها کورند پا میشم راه میرم را ها نفسگیرند
تو را حس میکنم این نا خوداگاهه واسه من خاطرات تو نمیمیرند
نمی تونم فراموشت کنم سخته عذاب یاد تو زجر اوره هربار
هنوز خیلی دوست دارم ولی دیگه قرار نیست چیزی از نو باز بشه تکرار
قرار نیست چیزی از نو باز بشه تکرار
نمی دونم چرا باز یاد تو افتادم

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 15:19 توسط محمد |
منتظر موندم به راهت تا همیشه چشم به راهت مونده بودم پشت شیشه
انتظارت تلخ مثل مردن دل مثل عشقی خام باطل مثل عشقی خام باطل وای اگه فرد بیاد باز تو نیایی وای اگه فردا بیاد باز تونیایی وای میخوام داد بزنم ازین جدای از این جدای وای دیگه مردم دیگه مردم چقدر تو بی وفای

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 14:51 توسط محمد |
شب سردي است، و من افسرده. راه دوري است، و پايي خسته. تيرگي هست و چراغي مرده. مي كنم، تنها، از جاده عبور: دور ماندند زمن آدم ها. سايه اي از سر ديوار گذشت، غمي افزود مرا بر غم ها. فكر تاريكي و اين ويراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني. نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر، سحر نزديك است. هر دم اين بانگ برآرم از دل: واي، اين شب چقدر تاريك است! خنده اي كو كه به دل انگيزم؟ قطره اي كو كه به دريا ريزم؟ صخره اي كو كه بدان آويزم؟ مثل اين است كه شب نمناك است. ديگران را هم غم هست به دل، غم من، ليك، غمي غمناك است.
غمي غمناك

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 19:5 توسط محمد |
از تو انتظار نداشتم که منو تنهابذاری بری روی تمام وعدهایت پا بگذاری
هرگز از تو انتظار نداشتم که دستمو رها کنی من واست بمیرمو ب کس دیگر نگا کنی
باورم نمی شود که من از خدا تو را بخواهمو وتو برای کسی دیگر شبها خدا خدا کنی
تو به من میگفتی که من تمام عشق زندگیتم حالا میخواهی بریو خط روی رویا هات بزنی
از تو انتظار نداشتم که از من دوری کنی تمام اون محبتا را از روی مجبوری کنی
تو می گفتی اخرش م دوتا قسمت همیم ولی باورم نمی شود عاشق بودنو یادت بره
حالا دیگر از هیچکی تو دنیا انتظار ندارم و خودم شاید یه روز خودمو تنها بذارم

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 20:14 توسط محمد |
زندگی قصه تلخی ست و من چشم به پایان دارم
تقدیم به کسی که مرا تنها گذاشت و مرا در من شکست
اه چرا او بی تفاوت و بی احساس از من دل برید و ذره ای به من محبت نکرد مگر من با او چه کردم
گوی من در مقابل او مثل تکه سنگی بودم تکه سنگی که هیچ وقت موجی از ان دریا نیامد تا ان را پیش خود ببرد و ان همیشه در حسرت ان تشنه باقی ماند
او می دید هر روز افرادی به پیش ان دریا می روند و دریا ان ها را به سوی خود می برد بیچاره چه حالی می شد وقتی این صحنه ها را می دید ولی وقتی شب فرا میرسید ان افراد کم کم دریا را تنها می گذاشتند ولی یک نفر بود که همیشه به پای ان نشستدر گوشه ای در درون خود گریه می کرد و هیچ کس بغض و اشک درون ان سنگ را نمی دید چه برسد به ان دریا
هر کس که رد می شد او را بر میداشت و به گوشه ای دیگر پرتاب می کرد و بعد با بی وفای به ان ضربه ای میزد. ان روز به روز شکسته تر میشد و ان دریا بی تفاوات تر از قبل و همین باعث می شد کم کم ان خرد شود
پیش خود می گفت مگر من چه تفاوتی به بقیه دارم که دریا مرا روزی به پیش خود نمی برد و مرا برای همیشه در اغوش اغوش خود نگه دارد ولی دریا هیچ وقت صدای ان را نشنید او انقدر چشم انتظاری کشید تا شاید یکی از این روزها موجی از ان دریا بیاید و ان را با خود ببرد ولی هرگز چنین اتفاقی نیفتاد ان عاشقانه با چشمی که همیشه انتظار محبت از ان را داشت در همان گوشه پیش چشم ان جان داد تا مرد
روزی که دریا دیگر از ان افراد خسته شده بود و او را ترک کرده بودند و فقط برای لحظه ای می خواستند تا در اغوش ان باشند پیش خود گفت حالا می روم و ان سنگی را که مدت ها چشم انتظار محبت من است و دوست دارد تا من او را در اغوش خود ببرم می روم و او را برای همیشه پیش خود می اورم
و می دانم که دیگر ان مثل ان افراد هرگز مرا رها نمی کند ولی حیف وقتی رسید ان مرده بود اری ان سنگ از سرمای بی وفای دریا خورد شده بود و برای همیشه مرده بود ولی بعد از این همه فهمیدند که چقدر ان سنگ تشنه محبت ان دریا بود ولی افسوس که خیلی دیر شده بود

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 19:12 توسط محمد
همه می گویند تو مرا دوست نداری ولی افسوس نمی دانند که در این سینه خاموش تو اتش عشقی نهان است عشق لیلی به مجنون عشق شیرین به فرهاد وشاید این هم یک حدس گمان است همه می گویند روی اسم تو خط بکشم ولی هیچ نمی دانند که یه عاشق اسم معشوقش تو قلبش حک شده است من چطور قلب خود را بخراشم من چگونه روی اسم زیبای تو که تمام دنیای من شده ای خط بکشم برمو از چشمان گیرای تو دست بکشم شاید انها بگویند تو یک دیوانه ای ولی برای من تنها بهانه ای
همه دوست دارند تا من از تو دست بکشم و تو را فراموش کنم ولی نمیدانند من تا وقتی که زنده هستم از تو دست نمی کشم و فراموشت نمی کنم و تنها مرگ می تواند باعث این کار شود و توای عزیز دل من این را بدان که من تو را دوست دارم و می خواهم که همیشه برای من باشی خواهشی کوچک از تو دارم ای همه هستی من نگذار کسی این عشق را از بین ما جدا کند و ما را از هم دور کند یا خدای ناکرده ما را با هم بد کند و هرچند هر که هر چه می خواهد بگوید چون ما هم دیگر را باور داریم بگذار تا تن خسته من با تو به پرواز دراید بگذار تا این پرواز مرا به اوج قلعه خوشبختی ببرد و مرا همیشه نزد اغوش گرم ومهربان تو نگه دارد که من جز این چیز دیگری از این زمانه بیرحم نمی خواهم فقط و فقط تو را می خواهم و تو این دلخوشی را از من مگیر تقدیم به تو ..... این را با تمام احساس درونم برایت گفتم و تو هم با تمام احساس درونت بخوان تو رو دوست دارم زیاد نگو پس دلت میاد منو تنهام بذاری توی اخرین وداع وقتی دور از همه چه صبورم ای خدا دیگه وقت رفتنه تو را میسپرم به عشق برو با ستاره ها تو رو دوس دارم مثل حس دوباره تولدت تو رو دوس دارم وقتی می گذری همیشه از خودت تو رو دوس دارم مثل خواب خوب بچگی بغلت می گیرمو میمیرم به سادگی تو رو دوس دارم مثل دل تنگیای وقت سفر تو رو دوس دارم مثل حس لطیف وقت سحر مثل کودکی تو را بغلت میگیرمو این دل غریبمو با تو میسپارم به... اخر این را میگذارم تا خود تمیل کنی 




+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 21:48 توسط محمد |